پارمین در یک نگاه
سلام عسل مامان.امروز که دارم برات مینویسم 22 آبان 93 ساعت 11:56 است که شما لالا کردی و منم وقت کردم تا بیام بعداز مدتها برات بنویسم.راستش این روزا اصلا وقت نمیکنم بیام به وبلاگت سر بزنم .یجورایی انگار وقت کم میارم.توکه بیداری بازی کردنیارو باهات بازی میکنم،آموزشیارو بهت آموزش میدم و وقتیم که خوبی دنبال جمع کردن خونه و پخت و پز و یکمم اگه وقت بشه استراحتم. بگذریم ...
میخوام برات بگم که الان تقریبا دیگه همه چیزو میگی البته یه سری کلمات و نمیتونی واضح بیان کنی ولی به زبون خودت همه چیو میگی. بعضی وقتا یه چیزایی رو برامون تعریف میکنی و درموردشون توضیح میدی. خوابیدنت دیگه روی پاهام نمیخوابی و میری توی جات و پتوتو بغل میکنی و میخوابی.شدیدا وابسته ی پتوتی .طوریکه حتی تو ماشینم باید بغلش کنی .ولی بچه ی لجبازی نیستی خیلی قانع میشی وقتی بهت میگم پتوت مونده خونه پافشاری نمیکنی و بی خیال میشی که من تو اون لحظه فدات میشم و برات میمیرم که انقدر ماشاالله هزارماشاالله خانومی.
به آخر اسم اشخاص یه یی اضافه میکنی و صدا میکنی مثلا بابا رو بابایی صدا میکنی همینطور من و مامانی ،به مامان من میگی آنانی،به بابام میگی آتایی البته تا یه هفته پیش میگفتی آگایی ولی دیگه ماشاالله یاد گرفتی میگی آتایی.به خاله جونتم میگی آیایی،هرچی میگیم بگو خاله جون میگی آیایی.دایی و دادایی هم که همون دایی و دادایی صدا میزنی.به عمو ام میگی عمویی.عزیزم و میگی عسیس.حدیثه رو میگی ادیس.ووو...
صبحا اولین کاری که میکنی کنترل سینما رو بهم میدی و میگی مامانی سی دی منم میگم بعداز صبحانه .بعداز صبحانه باید سی دی تو ببینی و انتخاب کنی هرکدومو خوشت نیاد میگی این نه البته نه با تشدید فراوون.بعداز دیدن سی دی میگی مامانی آپد یعنی آی پد بده که من تا اونجاکه در توانمه با بازی کردنت با تبلت میجنگم.میگم تا جایی که در توانمه چون بعضی وقتا سرتو میبری سمت شونه هاتو با خواهش میگی مامانی منم دیگه تسلیم میشم البته مجبورم میکنی به تسلیم شدن نفس مامان.😕
دیگه اینکه عکساتم قول میدم آماده کنم و هرچه سریعتر بزارم.البته دارم از خاله جونیت درخواست میکنم که درمورد وبلاگت یه مددی برسونه تا وبلاگت به روز باشه عزیز دلمممممممم.
دیگه اینکه دوست دارم نفسم ،عاشقتم عشقم و میمیرم برات عمرم.😘😘😘❤❤❤❤❤❤💖💖💖💖


پارمین در یک نگاه 
